|
شعر
|
بابا ! اگر رفتيد دريا،حتما دريا رو ازطرف من ببوس
(دلارا دارابي )
چقدر زود آخرين چهار پايه
سنگيني ات را شانه خالي كرد
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب ميشود .........
دلم گرفته ،دلم سالهاست گرفته و خار در چشم واستخوان در گلو . گاهي بعضي از دوستان گلايه ميكنند كه چرا اينقدر سياه ،چرا اينقدر از مرگ حرف ميزني ، چه كنم ؟! چه كنم ؟ . گاه به خودم ميگويم خفه شو علي ، تو كه نميتواني گره اي را باز كني چرا اوقات خوشِ ديگران رو تلخ ميكني ، اوقات خوش !! اوقات خوش!!!
چقدر ما بدبختيم ، چقدر ما بد بختيم كه اوقاتِ خوشمان پاي سريال جومونگ و امثال آن است . آره ! از هر كسي بپرسي جومونگ ديشب چي پوشيده بود دقيقا برات توضيح ميده ، اما بپرس كه اميدرضا مير صيافي كي بود اكبر محمدي كي بود چي بسرشون اومد ؟؟؟؟ چقدر ما بدبختيم ...........
من سالهاست خفه شدم ، اين شعرها رو هم كه دير به دير تو اين صفحه ميگذارم مالِ سالها پيش است ، من از سالِ 78به اينطرف شعر نگفتم يا به عبارتي خفه شدم ، اما بگذاريد گاهي مثل يه بوفِ كور ناله سر كنم وبغض ام رو تو اين دنياي مجازي بشكنم .
اين شعر سپيد رو تقديم كردم به پري دختهاي ايران كه در سالهاي دهه ي 60 عروسِ طنابهاي دار شدند و هنوز هم ........
( حجله ي مرگ )
كدام باغِ سوخته را گل چيده اي ؟!
دامن دامن آتش
صبوروساكت
در اين چهار ديوارِ نمور
گاهي كه زنجيرها هلهله ميكنند
عروس شدن ات را .
شبانگاه
جيغ ميكشد دريچه اي به سوي ماه
علفهاي هرزه ميپيچند
به ساقه هاي نجابت
كه عرش ، كه عرش
نلرزد از خون باكره اي بر خاك .
شبانگاه
عصمتي را به مسلخي مرسوم ميبرند
مهياي پگاهي موعود
كه تنها قار قارِ چند كلاغِ هراسان
مرثيه اش را ميخواند
و باد
پريشاني گيسوانش را .
خون ميخورد مدام
خون ميخورد مدام
جنينِ سكوتي در خاك
تا تولد فرياد
------- آنگاه
كه برخيزند
و بپرسند ، به كدامين گناه ؟! ---
1375
( مسلخِ غرور )
لحظه هاي منجمد ، مرا صبور ميبرند
حقِ انتخاب با تو!
نه، به زور ميبرند
زوزه هاي خشمِ زرد،برگهاي خسته را
وحشيانه تا ضيافتي نمور ميبرند
ديوهاي مست،روحِ شاهِ قصه ي مرا
تا سكوتِ سردِ سرزمينِ دور ميبرند
سايه هاي بيصدا و سرد،مثلِ خوابِ مرگ
آرزوي اين غريبه را بگور ميبرند
انجمادِ خون اين قبيله را بيا ببين
پاي بوسِ ننگِ يك اجاقِ كور ميبرند
دستهاي خسته آبروي خويش را ، چرا؟
عاجزانه رو به مسلخِ غرور ميبرند
باز نقشهاي زندگي به رنگِ يك فريب
لحظه اي مرا به كوچه ي شعور ميبرند
بگذريم ! خوش ببين هميشه را و فكر كن ،
برده هاي شب تو را به سمتِ نور ميبرند
1377
دريا در ياي ماهي تمام
ماهي در ياي دريا جا خوش كرده .
با سلام به دوستان خوبم ، يك سال از سفر كولي گونه ي انساني شاعر و شاعري انسان گذشت .
يك سال ميشود كه علي نسيمي را در روزي برفي روزي سپيد به سپيدي روح او
از دست داده ايم ، و امروز ما مانده ايم و خاطرات و دلسروده هايش
قابل توجه دوستاني كه در شيراز هستند ، مراسم سالگرد سفر غريب اش را در مسجد ابولفضل واقع در خيابان تحويلي (جمعه 20دي ماه ) برگزار ميكنيم
--------------------------------
مليح كه بي خودي بخندي خيلي مسخره تر ميشوي
الو!
راديو دريا!
من موجي ام ؟
اين هم غزلي ازاو
عابرانه
ردِ چند حرف
يك . دو. سه هزار
هر چه پاره ميشوند كفش هاي وصله دار
جاودانه/ سايه هاي بخش بخش بي صدا
گيج در شلوغي اتاق هاي انتظار
ساحرانه سا / صدا صدا ( كمي سكوت كن !)
: از مسافرين محترم به مقصد مزار ...
ساك مرد عكسِ يك سياه سر شكسته زرد
سرفه هاي خشك و داستان سوت يك قطار
لحظه ها دقيقه ها عبور ها و هفته ها
ماه هاي خواب در چراغ هاي بي شمار
بعد ، هر چه باد و هر چه باد و هر چه باااااد
چرخشِ تمام وقت هات حولِ يك مدار
#
ايستگاه هفتم خيال هاي خوب خوب
يك نفر پياده مي شود
يك نفر سوار
غزل و تكه هاي شعر سپيد رو از مجموعه ي شعر ايشان ( متني براي بينايي سنجي مخاطب ) انتخاب كردم